خوب این یک پست آزمایشی است
پاتشاه نامه
Wednesday, April 22, 2009
Friday, August 8, 2008
Wednesday, March 26, 2008
شاعر و رهگذر
وقتی حرفی نمونده ، چه خبر از شعر و شاعری؟
وقتی کسی نمونده ، چه خبر از کسب و کاسبی؟وقتی لبای بسته ، رو بغض غم نشسته
وقتی در دلت رو ، تار عنکبوت بسته
وقتی ستاره هامون تو آسمون نشستند
وقتی که جاده هامون این پایین تنها و خستند
میخوای کجا بری غریبه؟
رهگذر: ببینم جوون این طرفا مزنه سیب زمینی چنده؟
Tuesday, March 11, 2008
Saturday, March 8, 2008
Friday, March 7, 2008
Wednesday, March 5, 2008
پس شما چگونه میتوانید؟
کاش میشد بی آنکه چرتم پاره شود ، خواب از چشمانتان بگیرم.
کاش میشد بی آنکه نفسم به شمارش بیافتد ، نفس در سینه هاتان حبس کنم.
کاش میشد بی آنکه حنجره ام پاره شود ، صدایتان را خفه کنم.
کاش میشد بی آنکه رویاهایم بمیرند ، آرزوهاتان را تباه کنم.
کاش میشد با این خیالات واهی ، خنجرتان را از روی گلویم بردارم.
کاش میشد ....
کاش میشد بی آنکه نفسم به شمارش بیافتد ، نفس در سینه هاتان حبس کنم.
کاش میشد بی آنکه حنجره ام پاره شود ، صدایتان را خفه کنم.
کاش میشد بی آنکه رویاهایم بمیرند ، آرزوهاتان را تباه کنم.
کاش میشد با این خیالات واهی ، خنجرتان را از روی گلویم بردارم.
کاش میشد ....
Subscribe to:
Posts (Atom)
Blog Archive
About Me
- پاتشاه
- پيك با كوله باری از پيشكش ها مقابل پاتشاه سر تعظيم فرود آورده و جواب همچنان منفی است.
پيك لرزان گشته و عرقی سرد سراسر وجودش را لبریز میکند
و لبخندی بر لبان پاتشاه نقش بست.
روایت دوم : تا خودتی و خودت پاتشاهی ولی اگر چیز دیگری ، حتی لباس هایت، را به خودت اضافه کردی، دیگر نه!