Wednesday, March 5, 2008

پس شما چگونه می‌توانید؟

کاش میشد بی آنکه چرتم پاره شود ، خواب از چشمانتان بگیرم.
کاش  میشد بی آنکه  نفسم به شمارش بیافتد ، نفس در سینه هاتان حبس کنم.
کاش میشد بی آنکه حنجره ام پاره شود ، صدایتان را خفه کنم.
کاش میشد بی آنکه رویاهایم بمیرند ، آرزوهاتان را تباه کنم.

کاش میشد با این خیالات واهی ، خنجرتان را از روی گلویم بردارم.
کاش میشد ....


1 comment:

Anonymous said...

كاش ميشد خنجري كاري بسازم..
كاش ميشد كه خنجري در كار بود...
كاش ميشد كه خنجري در كار باشد...
كه اگر ميشد... با اين سخنان، به طور قطع خنجر كارش را انجام ميداد...

About Me

My photo
پيك با كوله باری از پيشكش ها مقابل پاتشاه سر تعظيم فرود آورده و جواب همچنان منفی است. پيك لرزان گشته و عرقی سرد سراسر وجودش را لبریز می‌کند و لبخندی بر لبان پاتشاه نقش بست.
روایت دوم : تا خودتی و خودت پاتشاهی ولی اگر چیز دیگری ، حتی لباس هایت، را به خودت اضافه کردی، دیگر نه!