Wednesday, March 26, 2008

شاعر و رهگذر

وقتی حرفی نمونده ، چه خبر از شعر و شاعری؟
وقتی کسی نمونده ،  چه خبر از کسب و کاسبی؟

وقتی لبای بسته ، رو بغض غم نشسته
وقتی در دلت رو ، تار عنکبوت بسته

وقتی ستاره هامون  تو آسمون نشستند
وقتی که جاده هامون این پایین تنها و خستند

میخوای کجا بری غریبه؟

رهگذر: ببینم جوون این طرفا مزنه سیب زمینی چنده؟


2 comments:

دیوان said...

مزنه ي سيب زميني چنده؟ مگه خبر نداي؟ فكر كردي فصل شكاره؟نه برادر-راحت باش-اينجا كاملا امنه...
وقتی کسی نمونده ، چه خبر از کسب و کاسبی؟

ميرديو said...

...از سيب زميني پرسيدي و كردي كبابم..اخه ياد خودم افتادم كه سيب زمانم و هر از گاهي پرتم ميكنن بالا و صد تا چرخ ميخورم تا بيام پايين ...واااااااي گه گيجه هاي بعد جرخ خوردنو پايين اومدنم رو ديگه نگو كه يه مصيبت نامه ميشه تو اين مايه ها...آآآآآآآآآه ه ه ه ه

About Me

My photo
پيك با كوله باری از پيشكش ها مقابل پاتشاه سر تعظيم فرود آورده و جواب همچنان منفی است. پيك لرزان گشته و عرقی سرد سراسر وجودش را لبریز می‌کند و لبخندی بر لبان پاتشاه نقش بست.
روایت دوم : تا خودتی و خودت پاتشاهی ولی اگر چیز دیگری ، حتی لباس هایت، را به خودت اضافه کردی، دیگر نه!